من بودم و یه دنیا تنهایی . . . یه دختری که نمیدونست از این همه تنهایی به کجا پناه ببره . یه دفعه

 

قدمش افتاد به یه دنیای مجازی . خواست برای خودش یه خونه بسازه که شاید از تنهایی در بیاد .

 

یه کوله پشتی خرید و رو سر در خونش تابلو زد : : : : :

 

خیلی نگذشته بود که با چند تا مهمون جدید و ناخونده خوشحالیه بی نهایتی وجودشو گرفت . . .

 

اما دخترک یاری نداشت و همه ی حرفاش و دلتنگیاش برای یار خیالیش بود . می خواست پیداش کنه

 

شب تا صبح رو به امید اینکه واقعی بشه و یکبار اونو از تویه قاب خیال دلش تماشا نکنه میگذروند . . .

 

حاضر بود تموم سکوت شباشو بده تا یه بار ببینتش . . . تموم فکرش بود . با خودش قسم خورده بود اگه

 

پیداش کنه پیمان تنهاییشو با فرمانروای دشت سکوت بشکنه . . . و دریچه ی قلبشو به روش وا کنه . . .

 

تا اینکه روزها گذشتن و اون پیداش شد . همونی که آرزوشو داشت . . . اونا عاشق هم شدن . . .

 

بعد از یه مدتی مجبور شدن کوله پشتیشونو ببندنو یه خونه ی جدید بگیرن . آخه کوله پشتیشون از

 

عشق پره پر شده بود . اونا میخواستن همه بدونن که عشقشون واقعیه . . .

 

برا همین اسم خونه ی جدیدشون و گذاشتن : : :: :: : : (¸.•دل اشتباه نمیکنه¸.•*´¨)

 

حالا اونا هم شدن دو نفر از هزاران هزار مسافر جاده ی عشق . . .

                           

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط پرستو در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت