میدونم . . . خوب هم میدونم که دیگه تکراری شده قصه ی من گمشده و این دلتنگی ها ! اما گاهی آنقدر

 

    دلتنگی هایت زیاد میشوند که اختیارت را به باد میدهند و قلمت را به دست . . . حالا تو هم اگه نخواستی

  

    نخوان . . .  او هم که باید بخواند نخوانده میداند . . . من هم که اگر می نویسم چه کنم که محکومم و معتاد

 

    نوشتن . . . ! " می آمدم و مینشستم اینجا ـ بی تاب ـ و صدایت میزدم . می آمدی مینشستی اینجا حرف .

 

    . .  حرف که نمیزدی فقط گوش میکردی و تپش های این قلب آروم و مطمئن میشد !

 

    اما حالا اغلب شبها که ساعتی مانده تا اذان ـ که نخوابیده ام تا سحر ـ رو به این آسمان که با بی خیالی ـ

 

    نگویم با بی شرمی ـ که ماهش را به رخم میکشد نگاه میکنم انگار که بخواهم تموم دلتنگی هایم را بر سرش

 

    فریاد بزنم . . . اما نه ، سکوت میکنم خودت که میدونی آدم گاهی موظف میشود به سکوت و رضا !

 

   باز هم امروز بهت زده و حیران در وسط اتاق می ایستم ، چه سکوت غمباری ! پارچه های سیاه روی دیوارها

 

   و گلهای خشک و پژمرده ، خبر از فصل جدایی و نیستی میدهد . دیگر کسی نیست که مرا با نگاهش بدرقه

 

   کند . . . و من دوباره به خودم می آیم !

 


 

نوشته شده توسط پرستو در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 19:43 موضوع | لینک ثابت